تبليغاتX
این جا وب یه دختر خوب و یه پسر عاشق.....

ا

 

ای اقاقیهای وحشی که بی هیچ لبخندی

در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید

ای واژه های تلخ تنهایی

ای عابران خسته سرنوشت

ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین

ایا کسی مرا .......

در خاطرات اشکهایش میشناسد ؟

ایا عابران کوچه های غم

فقط برای یک لحظه کنار چنجره ی رازهایم مینشینند

تا قصه ملکه قصر ماتم را بازگویم

با شمایم !!

ای ادمهای شیشه ای

من در حصرت یک تبسم صمیمی مانده ام

ای کوچه های گلی رویا

ایا گامهای دوروز کودکی ام را

با شادی به من باز میگردانید؟؟

        با شما هایم ای اسطوره های قصر ماتم......

 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 23:14 توسط (.....؟) |

                         

 
چه سرگردان است این عشق
 
که باید نشانی اش را
 
از کوچه های بن بست گرفت
 
چه حدیثی است عشق
 
که نمی پوسد و افسرده نیست
 
حتی آن هنگام
 
که از آسمان به خانه آوار
 
می شود
 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:34 توسط (.....؟) |

          

 

یاد حرف های قشنگت که تو قلبم لونه می کرد

 

یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد

 

میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم

 

دل من هواتو کرده کاشکی بودی میدیدی بی تو تنها ترینم

 

اینا حرف های من بود شایدم به قول تو راهی باسم راهی نموده بود

 

حرف های من با خودکار تو مینویسه دل من جز تو با کسی نمیمونه

 

اینا نوشته های پسر عاشق پس خواهشا نگیرش به خننده

 

تو اون سره دنیا و من این سره دنیا هر جاکه باشی بازم عاشقت میمونم

 

بازم آخر حرفام کم اوردم جلوت سخته باسه تو خواندن و گریستن

 

حتما می دونی آخر حرفام همیشه بهت چی میگم .............

                                           

                                    خطاب به تنها عشقم شیمی !!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 6:39 توسط (.....؟) |

                       

 

عشقت از خود ردپایی بر جا می گذارد

در قلب من

زندگی من

...

و تو

در این اثر باقی خواهی ماند

در ردپای عشقت

همیشه با منی

!!!

و من هم دوست دارم

                                       تقدیم به عشقم شیمی!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 11:43 توسط (.....؟) |

               

 

تو را دوست میدارم نمیدانم چرا

 

شاید این طبیعت ساذه و بی الایش من

 

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد

 

ولی سخت در این مکتب فرونشسته ام

 

چه کسی مرا دوست میدارد؟

 

ای فرشته نازل شده بر چشمانم

 

ای شقایق زندگی ام

 

ای نتها ستاره اسمان قلبم

 

ای زیباترین زیباییهای محبت

 

ای بهانه خواب شبهایم

 

ای تنها نیاز زنده بودنم

 

ای اغاز روز بودنم

 

ای نیمه پنهان من

 

و تو ای معشوقه من

 

تو را با تمام وجود

 

                        دوست دارم و

 

                                    می پرسنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 2:18 توسط (.....؟) |

     

                   

 

خوب مرا نگاه كن تو اي تمام ديدنم

خوبم اگر يا كه بدم دروغ نيستم منم

مرا كه پشت پا زدم به راه و رسم روزگار

اگر كه عاشقي و يار مرا به خاطر بسپار

اگر كه دل سوخته اي با تو غريبه نيستم

كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم

 

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 16:57 توسط (.....؟) |

           

 

کلام

آنچه وسعت معنایی می آفریند . دل تنگی و جدایی را نیز .

 

سال ها پیش بر دیوار اتاقم نوشته بود :

نه هر چه دانسته شد باید گفته شود

و نه هرچه گفتنی ست وقت گفتن آن رسیده

و نه هر چه وقت ةن رسیده اهل آن حاضرند

دانسته ها را فرو  می خوریم گویی نمی دانیم و به انتظار آن هنگامه که بسیار باید گفت و شادی

آفریدمی نشینیم و چه بسیار با لبانی بسته کلام می آفرینیم . اما چون آن هنگامه رسد به حیرت می نشینیم چو کلامی نیست . کلام را چه جای فریاد؟
 

 نگران آن هنگامه ایم پس چرا اهل کلام حاضر نیستند؟

هنگامه که گذرد مجالی نیست.

کلام را بی آفرین
 

                      شاید فردا روز دیگری باشد.

 

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 2:6 توسط (.....؟) |

 

من نمی خواستن بنویسم اما نشد.من نمی خواستم ناراحت بشم اما نشد.نمی دونم چرا همش نمی شه.

می شه ناراحت باشی اما ببخشی می شه دلخور بشی و بخندی می شه دلتنگ باشی و ...

می شه تمام حرف های تلخ و فراموش کرد می شه همش حرف های خوب زد.همه چیز می شه ها اما نمی شه.

اما این برای بار اول که می گم و امیدوارم بار آخرهم باشه. از این که هیچی و به روم نیارم خسته شدم.از اين كه همش خوب باشم خسته شدم.من از خیلی چیزها خسته شدم.شاید باید بیشتر صبور باشم اما دیگه حتی از صبر کردنم خسته شدم.

حالا اومدیم و من نگفتم شما چی؟!شما هم نباید بفهمید؟نباید بفهمید چمه؟همه چیز و باید گفت؟

 از دنیایی که هر چیزی توش باید گفته بشه تا فهمیده بشه بیزارم.

من نمی خواستم گله کنم اما نشد.می خواستم این ها رو فقط برای خودم بنویسم و بعد پاکش کنم اما نشد.

 گفتم که همه چیز نمی شه.

دل من مثل دل شاپره نازک شده است بی صدا می شکند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 21:58 توسط (.....؟) |

                     

 

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بیتابم ؟


. شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم


تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو


بسان قایق سرگشته ، روی گردانم


تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید ؟


تو را کدام خدا ؟


تو از کدام جهان ؟


تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟


تو در کدام چمن ، همراه کدام نسیم ؟


تو از کدام سبو ؟


! من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه


! چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه


کدام نشاه دویده است از تو در تن من ؟


که ذره های وجودم تو را می بینند


، به رقص می آیند


! سرود می خوانند


چه آرزوی محالی است زیستن با تو


: مرا همین بگذارند یک سخن با تو


! به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر


! به من بگو که برو در دهان شیر بمیر


! به من بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف


ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟


تو را به هر چه گویی ، به دوستی سوگند


. هر آنچه می خواهی از من بخواه ، صبر مخواه


! که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته است


تو آرزوی بلندی و ، دست من کوتاه


تو دور دست امیدی و پای من خسته ست


همه وجود تو مهر است و جان من محروم


چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 17:17 توسط (.....؟) |

           

قاصدک غم دارم

 

     غم اوارگی و دربدری

 

        غم تنهایی و خونین جگری.

 

قاصدک وای به من

 

    همه از خویش مرا میرانند

 

همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند

 

مادر من غم هاست.

 

      مهد و گهواره ی من ماتم هاست.

 

قاصدک دریابم!روح من عصیان زده و طوفانیست.

 

اسمان نگهم بارانیست.

 

قاصدک غم دارم

 

        غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم.

 

قاثدم عک دارم

 

   غم من صحراهاست

 

           افق تیره ی او ناپیداست

 

قاصدک دیگر از این پس من و تنهایی

 

          و به تنهایی خود در حوس عیسایی

 

و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی

 

قاصدک زشتم من

 

زشت چون چهره ی سنگ خارا

 

      زشت مانند زال دنیا

 

قاصدک حال گریزش دارم

 

   میگریزم به جهانی که در ان پستی نیست

 

          پستی  و مستی و بد مستی نیست

 

میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

 

          شاید ان نیز فقط یک رویاست!!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 21:58 توسط (.....؟) |

سلام
من یه خوشبخت هستم
همراه یک عاشق دیگه
هردو صادره از تهران
نوشته های این وب تقریبا از زبان خودمون هستش
پس از هیچ وبی کپی نشده
به همین خاطر اجازه ی کپی برداری هم داده نمیشود
امیدوارم لذت ببرین

Home
Email
Night Skin